تبليغاتX
خاطرات خاطره
خاطره خاطره خاطره

سلام

بالاخره من آپ کردم

یعنی آبجی مژده بهم اجازه ی آپ کردن داد

منم یه شعر از یکی از کتابایی که وقتی ۶سالم بوده واسم خریده بودند انتخاب کردمو و آبجیمم که....

حالا میفهمید معنی این نقطه چینا چیه!

بذارید اول شعر خودمو بذارم!
من مقدم ترم!

گلی کوچولو

گلی کوچولو یه بره داشت

بره شو خیلی دوست میداشت

بهش میداد نقل وبادوم

صداش میزد تپلی خانوم

یه روز گلی ساعت هفت

لباس پوشید مدرسه رفت

درساشو خوند تو مدرسه

تعطیل که شد ساعت سه

دید توپولی پشت دره بالا و پایین میپره

گلی کوچولو گفت توپولی اومدی تو هم درس بخونی

خووووووووووووووووووووب؟

خوب بود؟

من این شعرو اینقدر برای آبجیم خوندم که آبجیم حفظش شده!

هر موقع من میخونم بلند بلبند اونم همراهیم میکنه!
گلی کوچولو یه بـــــــــــــــــــــــره دااااااااااااااااااااااااااااااااااشت....

خب حالا میخوام یه متن درباره ی گلی و ...براتون بذارم که ابجی مژده ام زحمتشو کشیده!

مثل بقیه ی کارای این وب!

داستان گلی و قلی

دیشب قلی و گلی داشتن با هم صحبت میکردن

گلی به قلی گفت:قلی ؟

قلی گفت :ب________________له!
گلی بازم گفت قلی؟

قلی هم گفت:جانم گلی جان!
گلی هیچی نگفت!
قلی تو چشای گلی نگاه کرد و گفت : گلی جااااااااااااااااااان,بگو عزیزم!چی میخواستی بهم بگی!؟
گلی گفت هیچی فقط میخواستم همین جوری الکی اسمتو صدا کنم!

قلی که کلی احساساتی شده بود که نامزدش کارش داره و حالا هم حسابی خورده بود تو حالش!
گفت گلی تو چرا دوست داری منو حرص بدی!
گلی هم خندید و گفت آخه خیلی باحال حرص میخوری!
قلی هم خندید و گفت خب حرص بده عزیزم!
گلی دوباره گفت قلی؟

قلی که اصلا حواسش به سر کاری دو دقیقه پیش نبود گفت جانم!
گلی گفت:قلی چرا هرچی من حرصت میدم هیچی بهم نمیگی؟

قلی خندید و گفت چون وقتی من حرص میخورم تو خوشحال میشی منم تو را خیلی دوست دارم و دوست دارم همیشه خوشحال باشی

گلی با تعجب و با یک حالت خنده داری گفت:قلی مگه تو منو دوست داری؟

قلی با حرص گفت پس ندارم!
گلی چرا اینقدر حرص میدی؟

گلی هم گفت چون دوست دارم قلی

خیلی ناراحتی حرص نخور
!
قلی خندید و گفت تو چقدر لجبازی دختر!

حالا این دفعه قلی بود که گفت گلی جون:

گلی گفت جانم؟

قلی گفت گلی !!!!تو .خیلی گلی..........تو خیلی خوب و مهربونی!
گلی گفت خب؟

دیگه؟

قلی هم گفت دیگه اینکه .........خیلی دوستت دارم!
تو بهترینی ..... بهترین!
گلی خندید و گفت قلی هرچی گفتی به من،خودتی!
بعدم بلند بلند خندید

قلی خونسردانه گفت من به خاطر تو خوبم
گلی هم گفت:

قلی دروغ نگو تو همیشه خوب بودی!

این تویی که برای من بهترینی قلی جان!

قلی که کلی هیجان زده شده بود سرخ شد و گفت:

گلی تو خییییلی خوبی!
گلی میخواست بهش یه تیکه ی باحال بندازه اما دلش نیومد احساساتشو جریحه دار کنه

بنابراین خندید و گفت قلیییییییییییییییییییییییییی!
قلی گفت جااااااااااااااااان دلم!تو عشق قلی داری تو وجودت!
گلی گفت !
قلی تو اسمت خیلی خوشکله من عاشق اسم قلیم
!
تو هم اسمت خوشکله هم خودت خوشکلی
!
قلی بلند بلند خندیدو گفت مرجان؟

جدی اسم خوشکلیه؟

یعنی اسم خودم ،علیرضا،قشنگ نیست
!
مرجان ازینکه علیرضا بازی قشنگ عاشقانه و کمدیشونو اینطوری به هم زده بود!
گفت از نظر گلی قشنگترین اسم دنیا قلیه!
اما از نظر من!علیرضا قشنگترین اسم دنیاست

علیرضا خندید و گفت مرجان اخه قلی و گلی هم شدن اسم؟

مدام به من میگی قلی قلی قلی قلی تو هر جمله ات بیست بار میگی قلی!
اخه قلی ...........چی بگم واللللللللا

مرجانم گفت آخه تو مدام به من میگی خانوم گل!
گل من
!
گلی جوووووووووون!
منم گفتم حالا که من واسه تو گل و گلی ام تو هم واسه من قل که نمیشی پس قلی ای!
علیرضا و مرجان با هم دیگه بلند بلند خندیدند!
_____
نتیجه ی اخلاقی:آقایان و پسران محترمی که از اسم قلی به شدت تنفر دارند همسر، نامزد یا جی اف شان را گل من یا گلی یا تو گل منی یا خانوم گل و امثال اینها خطاب نکنند وگرنه خانوم های محترمه هم اونا را قلی جان صدا میزنن!
با تشکر

مژده

واااااااااااااااااااااااااااای

داداشیا توجه کردین که........

گلی خطرنااااااااااااااااااااااکه قلی.......

دلم که نمیاد خداحافظی کنم!

اما مجبورم!

امیدوارم از دومین آپم بعد از یک قرن خوشتون امده باشه

من دیگه برم

پشت سر مسااااااااااااااااااااااااااافر گریه شگون نداره.....دیری ریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

پشت سر بچه ها گریه شگون ندااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره نداره نداره!
وای ببخشید یک لحظه رفتم تو حس آواز ........

حالا اینقدر ناراحت نباشید

من بازم میااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

فعلا خدانگهداااااااار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:38  توسط خاطره | 

خاطرات خاطره

سلام!

من و میشناسید؟

نمیشناسید؟

چه بد!
آخه چرا من و نمیشناسید؟

چی؟

خوب منم شما را نمیشناسم؟

کی گفته من شما ها رانمیشناسم؟؟؟؟؟؟؟

خیییییییییییییییییییییییلیم خوب میشناسم!!!!!!!!!
اگه گفتید چه طوری؟

إ!
بازم که نمیدونید!
خوب

حالا چون خیییلی دوستتون دارم میگم!
من خاطره 11ساله از اصفهان هستم

حالا این چه ربطی داشت به اینکه من شما را از کجا میشناسم!
خوب معلومه دیگه

من آبجی کوچولوئه مژده خانووم هستم دیگه!
اون من و با این دنیای مضخرف نتی آشنا کرد!
خدا بگم .............

خدا بگم چی؟

هیچی!هیچی!

مهم نیست!
چییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهمه؟

نه!

اصلا مهم نیست!


خوب حالا میخوام براتون یه خاطره ی جلب جالب تعریف کنم!

یک روز در خانه ایستاده بودیم

تخمه نمیشکستیم

که تیلیفوون زنگ نزد

که ما هم تیلیفوون را بر نداشتیم.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پیییییییییییییییییییییییییییییییییییییخ!!!!!!
هه هه !!!!!!!!!!!!!!!!!!

چه بی مزه بوووووووووووووووووووووووود!

حالا یه خاطره دیگه تعریف میکنم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آبجی مژدهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

یه خاطره تعریف کن

هرچی فکر میکنم یادم نمیاد!

ماااااااااااااااااااااااااااااامان !
مژده بهم نمیگه!

آهان یادم اوووم

ایییییییییییییییول به خودم!
یه روز من و بابام و ودوست بابامو زن دوست بابام رفتیم باغ دوست بابام!

دوست بابام که اسمش سیاوش بود از بس مزه ریخته بودم عاااااااااااااااااااشق رفتارم شده بود

و گییییییییییر داده بود که تو باید عروس من بشی

منم گفتم آخه من و چه به این حرفا من هنووووووووز خییییییییلی بچه ام نازه میخوام پله های ترقی هم یکی یکی ورجیکم بالا!
اما این آقا که ول کن نبود!
خلاصه من گذشت و ما محل ندادیم!
تا اینکه من دلم یه هوووویی خواست تا بره بیرون از باغ و برم کنار رودی که از کنار اونجا جاری بود

اما بابام بهم اجازه نمیداد آخه میترسید که یه بلایی سرم بیاد!

آخه خودشم که باهام نمی اومد!
میگفت کار دارم!
بعععععد!
این عمو سیاوش به بابام گفت عروسمو ببر دیگه!

منم یه پشت چشمی نازک کردم!
میخواستم گولش بزنم!
تازه براش لبخندم زدم!

بابامم که خییییییییلی این عموسیاوش را دوست داره گفت باشه!

خلاصه من رفتم لب جوی آب و کلیییی آب بازی کردم!تازه اونم با آقای سیاوش!
عمو سیاوشم که فکر کرده بود من به این زودیا و آسونیا میخوام بله بگم

میخواست از موقعیت سوء استفاده کنه

که وسط آب بازیمون گفت حالا عروسم میشی؟

منم گفتم معلوووووووووومه که نه!
عمو سیاوش یه اخم با مزه ای کرد و گفت اگه عروسم نشی خودمو پرت میکنم توی آب!

منم که کلی ترسیده بودم گفتم نه نه

باشه باشه هر چی شما بگی!
من عروستون میشم!
عمو سیاوشم یه خنده ی فاتحانه ای کرد و گفت :حالا شد!
خلاصه گذشت و داشتیم بر میگشتیم خونمون که دوباره این عمو سیاوش گیر داد که عروسش میشم؟

منم گفتم نه!
هه هه!
گفت آخه چرا؟

تو که خودت گفتی عروسم میشی!
منم گفتم من عروست نمیشم چون پسرت و ندیدم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هه هه هه!
چه سر کاریه با حالی بود تا یه روز دیگه بای بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

این عکسه چه خوشمله مگه نه؟!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط خاطره |